۱۳۹۳ شهریور ۱۷, دوشنبه

Zahra's dream is about to happen

Few months ago ZahraHussaini who is a civil and women rights activist proposed the idea “women have right to ride bicycle”. She dreamed of a society where women and girls can freely enjoy cycling regardless of any negative outlook. Hence she initiated the Bicycle Riding Campaign for females in Bamyan starting herself to ride her curved frame Japanese bicycle in freezing winter of Bamyan where temperature falls to minus 20 c!
Zahra and her bicycle


Zahra and her female cycler colleagues


Her struggle and her dream is about to happen as in our family Zakia (Zahra’s friend) and Mariam(Zakia’s friend) have started to get glasses, gloves and backpack and use bicycle as their favorite and routine transportation facility. Moreover today I witnessed 2 other girls and one of my female colleagues pedaling over Chawni Hill on their bicycles. 

Let’s support and praise their initiatives!

۱۳۹۳ شهریور ۱۵, شنبه

ترس از ارتکاب جرم



انسان موجودی هست که دوست دارد محدودیت ها را بشکند و از چهارچوب قانونی پا فراتر بگذارد!
یاد قضیه پغمان می افتم!
این آقایان شهوت باز یعنی اصلا به آینده شان فکر نکرده بودند که مرتکب چنین جرم بزرگی شده اند که در ده سال اخیر نظیر نداشته است! یا شاید هم خیالشان راحت است که پس از ارتکاب جرم هم آزادانه به گشت و گذار و عیاشی خود خواهند پرداخت!
بلاخره افغانستان هست و والله اعلم!!!

۱۳۹۳ اردیبهشت ۴, پنجشنبه

دنیای دو روزه



امروز خبر شدم که یاسین رویان (یکی از دوستانم) بطور فجیعی در مسیر راه خانه اش در منطقه بهادر ولسوالی ناهور ولایت غزنی جان به جانان تسلیم کرده هست. سرمستی و بی باکی این بشر ستودنی بود که البته من فکر میکنم همین سرمستی اش وی را به کام مرگ کشاند.
پیلوت محمد یاسین "رویان"


روی هم رفته این حرف به دلم آمد که عجب دنیایی هست! یکی میره و یکی میاد! یکی شاد میشه و یکی غمگین! اما زیبایی این دنیا به همین هست که هیچوقت یکسان نیست و همیشه در تغییر و تحول هست.
مهم این است که خودمان را بتوانیم با قوانین باقانون و بی قانون این دنیا متعادل بسازیم!

۱۳۹۳ فروردین ۲۸, پنجشنبه

اعتراف!

تقریبا دو سال هست که کوشش میکنم به اشتباهات، آبرو ریزی ها و کمبودی های خودم اعتراف کنم چون اینطوری خودم را راحت احساس میکنم. مطلب زیر یکی  اعترافاتی هست که چند روز پیش در فیس بوک هم پست کرده بودم:

تقریبا 5 سال پیش بود در مسجد قریه مان هرشب نماز جماعت برپا بود. منم یک شب با داداش هام تصمیم گرفتیم بریم و فیضی ببریم. خوب رفتیم و نماز شروع شد و بین دو نماز همه به هم دست میدادن و به هم "قبول باشه" و "تقبل الله" می گفتند. در همان وقت کسی که پهلویم بود دستش را دراز کرد به طرف من! اما من یک دفعه هول شدم و یادم رفت چی بگم، دستشو گرفتم و گفتم: "جور استی بیادر!"

خلاصه اینکه نمازگزاران در شعاع 2 متری از خنده کفیدن و من هم خنده ام گرفته بود هم بدجور شرم شده بودم.