داخل موتر نشسته بودم و داشتم منظره بیرون
را نگاه میکردم. سرسبزی دره و سرک پخته و موتر لوکس حسابی به مزاجم خوش می آمد ولی
ترس طالب و راهزن لذت این همه را به کنار میزد. در همین فکر بودم که موتر ترمز کرد
و یک مرد قوی هیکل با صورتی نسبتا سوخته و ریشی ژولیده همراه با یک میل کلاشینکوف روسی
و ملبس به پیراهن تنبان خاکی رنگ داخل موتر شد و پهلوی من نشست.
-
خلیفه مه ره هم ببر تا سیاه گرد!
-
بیا قومندان صاحب بیشی موتر ده خدمتت
در موتر بسته شد و حرکت کردیم. من که راستش
قصه های چندان وحشتناکی از طالبان راهزن شنیده بودم حسابی ترسیدم و رنگ از رخم
پرید و طرفش نگاه کردم و بخاطر اینکه خود را عادی نشان دهم به پشتو از وی پرسیدم:
-
چرته زی روانه وروره؟
-
پورته
همین گفت و به کلاشینکوفی که با بندش بازی
میکرد نگاه انداخت. منم که متاسفانه تمام زبان پشتویم به همین جمله خلاصه میشد
دیگر نتوانستم حرفی بزنم و به ناچار ساکت نشستم. هیچکس حرفی نمیزد و مسافرین به
یکباره به سکوت فرو رفته بودند. خواستم سر گپ را دوباره باز کنم لذا از این فرد
قوی هیکل پرسیدم: کاکا دری میفامی؟
گفت: بلی بلکل بلدیت دارم!
خودم را جمع و جور کردم و ادامه دادم: ولا
ما چندان پشتو نمی فامیم بخاطری که هیچ کس نیست که کتی ما پشتو گب بزنه!
همین را گفتم ولی از مخاطب هیچ جوابی نیامد.
در ادامه با بسیار ترس پرسیدم: کاکا سر سرک کار میکنی؟
گفت: ها! ده پولیس حربکی هستم!
همین گپش به یکباره ترسم را از بین برد و من
که حالا دیگر نمیترسیدم به ادامه دادم:
-
چطور اس معاشتان؟ یگان غریبی میشه یا نه؟
-
خوب است دگه ۹۲۰۰ معاش داریم ده ماه
-
خوب است که هم خدمت به ملت میکنید و هم معاش خوب
دارین!!!
-
خدمت به ملت چه کنیم! همی معاش بری ما خوب است خاطری که
بیسواد استیم و دگه کار از رخ ما پوره نیست.
-
اممم.... خوب همی هم خوب است و جای شکرش باقیست
-
ها! ما مثل دزد و طالبای پاکستانی واری نیستیم که سر
راه ره بگیریم...
و خودش چنین ادامه داد:
“مه تا پارسال خودم طالب بودم مگم ای قسم کار نمیکنم که راه مردم
ره بگیرم و غارت کنم. ای بسیار کار خراب اس! شرم اس! به دین مقدس اسلام جایز نیس! ایی
کسایی موترای مردم ره سر سرک چور میکنند خوده طالب میگن، مگم طالب نیستن! اینا دزد استن و از طرف
پاکستان حمایه میشن! گوش کو بیادرک! طالبا دو قسم استن! یک قسم که فقط جهاد پاک
میکنن و به مردم مسلمان غرض دار نیستن و فقط امریکایی ره میزنن و یک قسم دگش از
طرف پاکستان معاش میخورن و سرکا ره انفجار میتن و مردمه چور میکنن! اینه مه خودم
طالب بودم تا پارسال مگم یک موتره ایستاد نکدوم! یک نفر مسلمان ره نکشتم تا حالی
ره! یک مکتب در ندادم (به آتش نکشیدم) ای سلاح ره فقط از خاطر همی چند روپه گردن
میکنم! چه کنم که بیسواد استم! حالی که بیسواد استم از زن کده پست تر استم! از
زن کده!” ای سواد بسیار خوب چیز اس! بی سواد که باشی مثل زن واری استی! هیچ
کار کده نمیتانی!.......
در این مدت من فقط به قیافه این پولیس
میدیدم و سرم را به نشانه تایید تکان میدادم!
مشغول شنیدن همین معلومات جالب بودم که نزدیک بازار سیاه گرد رسیدیم و این
فرد(به قول خودش) از زن کده پست تر به موتروان گفت که میخواهد پیاده شود! موتروان
موتر را به کنار جاده برد و این مخاطب ما پیاده شد و از موتروان تشکری کرد و رفت.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر